تبليغاتX
chocolate


chocolate



هر سال كه بزرگ تر مي شم بيش تر با مامانم احساس صميميت مي كنم...

بيش تر مي فهمم كه چقدر دوسش دارم و بهش مديونم...

فكر مي كنم مادر خوب بهترين هديه ي خدا به بنده هاشه...

مامانم!

خيلي دوستت دارم...

هيچ وقت يادم نمي ره اون روزايي رو كه از طرف مامان جونينا و خاله ها

بهت پيشنهاد مسافرت مي شد؛با اينكه خيلي دوست داشتي بري اما مي گفتي

نه!مريم درس داره!نمي خوام تنهاش بذارم...

هيچ وقت يادم نمي ره اون روزايي كه وقتي تو مدرسه بودم و بارون مي گرفت

برام چتر مياوردي و خودت بالاي سرم نگه مي داشتي و منم با غرور از

كنار دوستام كه چتر نداشتن رد مي شدم...

هيچ وقت يادم نمي ره اون موقع هايي كه نمره ام بد مي شد

و با هزار تا ترس و لرز بهت مي گفتم؛مي گفتي عيبي نداره!الآنم بدو

برو قايمش كن تا بابا نديده!

هيچ وقت يادم نمي ره وقتي با هم مي رفتيم واسه خريد و من دست مي ذاشتم رو

جنساي گرون؛بهم مي گفتي:نه ماماني!اينارو آدم با باباش مي خره!(ببخشيد اشتباه شد)

هيچ وقت يادم نمي ره وقتي يه حرفي مي زدم كه ناراحتت مي كرد؛

به جاي اينكه دعوام كني يا از دستم ناراحت شي؛به خنده مي گفتي:ماشالا داري

بزرگ مي شي...

هيچ وقت يادم نمي ره وقتي كه صبحا تنبليم ميومد از خواب بيدار شم؛

همون جا تو رختخوابم حاضرم مي كردي و تا دم ماشين بغلم مي كردي...

هيچ وقت يادم نمي ره وقتي سر شام شكمو بازي در مياوردمو دلم مي خواست

بشقاب بابارو با بشقاب خودم عوض كنم؛بهم مي گفتي:نمي توني بخوري!

منم پررو پررو نگاهت مي كردم و مي گفتم:مي تونم!

و تو هم اين جمله ي معروفو مي گفتي كه مامانا اندازه ي معده ي بچه هاشونو

مي دونن!

آخي...

هيچ وقت مغازه ي سمانه رو يادم نمي ره!

روزايي كه از خونه ي مامان جونينا بر ميگشتيم غير ممكن بود من نرم

تو اون كتاب فروشي و كتاب بر ندارم و تو كلي ذوق نكني كه دخترم بزرگ

شده و حق انتخاب داره...

چه روزاي خوبي داشتيم با هم...

ماماني!

به اندازه ي تمام مهربونيات دوستت دارم...

روزت مبارك...

نوشته شده در ساعت 23:42 توسط chocolate|


واي نمي دونيد چقدر خوشحالم كه داريم به عيد نزديك مي شيم!

خيلي دوسش دارم.

سفره شو،مهمون بازياشو؛آجيلشو،مسافرتشو؛سيزده به درشو و از همه بيشتر خريدشو!

فكر نمي كنم هيچ كس به اندازه ي من از خريد كردن لذت ببره.

اتفاقا ديشب به آقاي پدر گفتم كه من اين پنج شنبه بي كلاسم!

بيا بريم بازارارو بگرديم.حتي تهديدشم كردم كه اگه نياي با دوستام مي رما!!!!!

اما اصلا راضي نمي شه!مي گه من با تو و مامانت عمرا بازار نمي رم.

شما فقط بيخودي تو بازار مي چرخيد!

آخه مي دونين چيه؟پدر من اعتقاد داره كه آدم بايد هر چي اندازش بود رو بخره.

اما اين موضوع به هيچ وجه در مورد خودش صدق نمي كنه!

يعني اگه بخواد بره خريد تا از مغازه نندازنش بيرون ول كن نيست!

اما مامانم!

تا خيالش از خريد ما راحت نشه واسه خودش هيچي نمي خره!

خيلي كيف مي ده باهاش بري خريد!

اميدوارم شما هم تو خانوادتون كسي رو داشته باشين كه خريد رفتن

با اون براتون لذت بخش باشه!

در كل مي خواستم بگم پيشاپيش عيدتون خيلي مبارك!

اميدوارم همتون از عيدتون لذت ببريد و كل عيدو خوش بگذرونيد...

اگه اين پست رو الآن گذاشتم به اين خاطره كه نمي دونم دفعه ي

بعدي كه آپ مي كنم كيه!

تا عيد بدرود...



+اين آهنگه كه داره مي خونه مي گه نمي دوني چقدر دوست داشتنت خوبه :-))))))))))

+اون علامت خوشحالي رو كه آخر جمله ي قبلي گذاشتم از شايان ياد گرفتم!چه نازه؟؟؟؟؟؟؟شايان دستت درد نكنه!
نوشته شده در ساعت 11:53 توسط chocolate|


اي واي از دست نسل ما!

خوب بابا جون همين كارارو كرديد جهان سوم مونديم ديگه!

اين يعني چي؟

هر كيو مي بيني يه عروسك گرفته دستش قد هيكل خودش!

به خدا خيلي خنده داره!اما از اون بيشتر خجالت داره!

خوب كه چي؟

مثلا تو اون عروسكو بدي به كسي كه دوستش داري چي مي شه؟

همين امروز تو كلاس خودمون عروسكا از بچه ها بيشتر جا گرفته بودن!!!

به خدا استاده اومده تو مي گه چه خبره؟تولد كيه؟

تو رو خدا بيايد يه ذره به كارامون فكر كنيم...

نمي گم اين كار اشتباهه!نه!

اما كار عاقلانه اي هم به نظر نمياد!

مي خواي به قول خودت عشقتو ثابت كني؟

يه چيزي براش بگير كه روش بشه به ديگران نشون بده!

آخه عروسك..............

اي بابا!!!!!!

يكي نيست به من بگه به تو چه آخه؟!

حسوديت مي شه هيچكي بهت كادو نمي ده؟

تو بشين پاي درس و مشقت!

اما آخه.......

بيخيال بابا!


valen تون مبارك...


http://www.mypersianforum.com/img/images/43160997546069189234.jpg


نوشته شده در ساعت 12:49 توسط chocolate|


اي واي از دست نسل ما!

خوب بابا جون همين كارارو كرديد جهان سوم مونديم ديگه!

اين يعني چي؟

هر كيو مي بيني يه عروسك گرفته دستش قد هيكل خودش!

به خدا خيلي خنده داره!اما از اون بيشتر خجالت داره!

خوب كه چي؟

مثلا تو اون عروسكو بدي به كسي كه دوستش داري چي مي شه؟

همين امروز تو كلاس خودمون عروسكا از بچه ها بيشتر جا گرفته بودن!!!

به خدا استاده اومده تو مي گه چه خبره؟تولد كيه؟

تو رو خدا بيايد يه ذره به كارامون فكر كنيم...

نمي گم اين كار اشتباهه!نه!

اما كار عاقلانه اي هم به نظر نمياد!

مي خواي به قول خودت عشقتو ثابت كني؟

يه چيزي براش بگير كه روش بشه به ديگران نشون بده!

آخه عروسك..............

اي بابا!!!!!!

يكي نيست به من بگه به تو چه آخه؟!

حسوديت مي شه هيچكي بهت كادو نمي ده؟

تو بشين پاي درس و مشقت!

اما آخه.......

بيخيال بابا!

valen تون مبارك...

نوشته شده در ساعت 12:46 توسط chocolate|

خير سرم قرار بود با انرژي برگردم!

اما نشد!

اصلا همين الآنشم كه تصميم گرفتم اين پستو بذارم گفتم ولش كن!

بذار حالم بهتر شد آپ مي كنم...

ديدم نمي تونم!اصلا نمي تونم بي خيالش شم...

همين الآن پسر عمه ام(سعيد)زنگ زد!

بعد از كلي احوال پرسي و اينا ديدم خيلي سر حاله!

گفتم چي شده داداشي؟خبري شده؟

گفت آبجي امروز چندمه؟

گفتم بيست و هشتم!

گفت:آهان!بيست و هشتم دي ديگه؟

گفتم آره!چطور مگه؟

گفت اگه گفتي امروز چه روزيه؟

تمام تمركزمو جمع كردم اما هر چي بيشتر فكر مي كردم كم تر يادم ميومد كه امروز چه روزيه؟

همه ي حواسم پيش آزاديش بود!

داشتم تو تاريخ لعنتي دنبال يه مناسبت مي گشتم!

اما همش شهادت بود!

گفتم نمي دونم به خدا!انقدر درگير كنكورم همه چيو قاطي كردم!

گفت امروز تولدمه!

اينو كه گفت دلم مي خواست بميرم!

گفت آره ديگه!

از دل برود هر آنكه از ديده برفت!

حالا خر بيار و باقالي بار كن!خيلي بد شد...خيلي...

اما همين جا مي گم:

داداشي!نه تنها من!بلكه همه ي ما هميشه به فكرتيم!

من هيچ وقت نمي تونم فراموشت كنم!

مگه مي شه آدم داداش خودشو يادش بره؟؟؟؟محاله!

تولدت مبارك...


نوشته شده در ساعت 14:4 توسط chocolate|

هميشه شنيده بودم مي گفتن:

هيچ وقت پل هاي پشت سرتو خراب نكن!شايد مجبور بشي يك بار ديگه

از رود خونه عبور كني!

اما وقتي قرار به خشك شدن يه رودخونه باشه ديگه فرقي نمي كنه پلي

وجود داشته باشه يا نه...


+ببخشيد چند وقتيه خيلي اعصابم خورده! ولي درست مي شم...

+بالاخره امتحانام تموم شد! ديگه كم كم داشتم ديوونه مي شدم! خدا رحم كرد...

+اين بلاگفا چرا اينجوريه؟ اصلا آدمو آدم حساب نمي كنه!الآن قالب وبلاگ من كو؟؟؟يه ماه نبودما!

نوشته شده در ساعت 9:43 توسط chocolate|

امروز كه داشتم از كلاس ميومدم ديدم چقدر قيافه ي خيابونا عوض شده!

اصلا صبح كه داشتم مي رفتم اينجوري نبود!

هر ماشيني كه رد مي شد رانندش هر سني با هر تيپي كه فكرشو بكنيد

مداحي گذاشته بود و حسابي رفته بود تو حس!

برگشتم به ميترا گفتم چه خبره امروز؟قبل از اينكه اون جواب بده گفتم:

واااااااااااي!اول محرمه!آره؟

گفت خسته نباشي دكتر!تابلوئه ديگه!

گفتم به خدا اصلا حواسم به روزا نيست!

همينجوري كه داشتم تعجب مي كردم كه چرا انقدر گيج شدم يه

لحظه به اين فكر افتادم كه ما فقط مي تونيم با اطمينان

راجع به ظاهر قشنگ شهرمون حرف بزنيم...

اما كارامون چي؟تا حالا چند تا از اين محرما اومده و رفته و ما هم

همون آدم...هستيم كه بوديم...

البته من به كسي جسارت نمي كنم!

منظورم خودمم!

شايدم تغيير كرده باشم!اما فقط تو همون سي چهل روز؛

بعدش همون آش و همون كاسه است...

نمي دونم امسال چي ميشه؟؟!؟!؟

اما اميدوارم اين محرم با محرماي ديگه فرق داشته باشه!

تو رو خدا هر كدومتون تو اين روزا متحول شد و تغييري تو نزديكيش

با خدا حس كرد واسه منم دعا كنه!

امسال مهم ترين سال زندگيمه...

تا بعد بدرود...

نوشته شده در ساعت 20:2 توسط chocolate|

سلام...

خوبيد؟

يه خبر خوب واستون دارم!

نه دروغ گفتم!!!!دو تا خبر خوب واستون دارم!

اول اون خبر خوبرو مي گم بعد اون خبر بهتره رو!

اونيرو  كه ادعا مي كرد رها اعتماديه يادتونه؟؟؟؟

خوشبختانه لو رفت و وبلاگش توسط پليسان زحمت كش

اين كشور دستگير(اصلاح مي كنم)مسدود شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ؛-)

راستش من فعلا قصد آپ كردن نداشتم اما به دعوت دوست عزيزم (ماريا) تصميم

گرفتم اين پستو بذارم!خيلي هم خوشحال شدم كه

هويت اون آدم بي تربيت بي فرهنگ بالاخره آشكار شد...

.

و اما خبر اصلي!!!!!!!!!!!!

بگو چي شده!؟؟؟؟؟؟؟!؟!؟!؟!!؟

به پسر عمه ام عفو خورده!

مي دوني يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يعني يه دنيا خوشحالي!

شايد اين خبر براي شما خوشحال كننده نباشه اما من يكي كه دارم بال درميارم...

واسه همينم تصميم گرفتم به خاطر اين دوتا خبر خوب يه جشن بگيرم!

اميدوارم روزي برسه كه همه ي زندانيان بي گناه آزاد بشن و

همينطور هويت همه ي كسايي كه دارن از فريب دادن ديگران لذت مي برن و

به سادگي اونها مي خندن آشكار بشه!

تا بعد بدرود...

نوشته شده در ساعت 13:30 توسط chocolate|

سلام سلام سلام...

واااااااااااي نمي دونيد چقدر خوشحالم...

آخه نتيجه ي اعتصاب يك ماهه ام رو ديدم و آخرين مهربونم برگشت...

منم زود زود بر مي گردم!فعلا كه مشغول درس خوندنم...

راستي يه خبر خوبم دارم كه تو پست بعدي مي گم!

فعلا باي تا بعد...

نوشته شده در ساعت 20:19 توسط chocolate|

ناراحتم...

آخه آخرين اثرم خيلي ناراحته!

آخرين!يادته يه بار كه من گفته بودم حالم گرفته است تو گفتي اگه من بد باشم

توام بد مي شي؟

خوب منم اگه تو ناراحت باشي ناراحت مي شم...

تو رو خدا خوب باش!

بيا پست جديد بذار!

آخه اگه تو ناراحت باشي اصلا دلم نمي خواد بيام نت!

جون شكلات ناراحت نباش!

خواهش مي كنم...


+هر وقت آخرين خوشحال شه پست جديد مي ذارم...پس فعلا...

نوشته شده در ساعت 9:37 توسط chocolate|

خدايااااااااااااااااااااا؛خسته شدم...

از وقتي كلاسامون تموم شده خيلي تو خونه حوصله ام سر مي ره!

نمي دونم چي كار كنم؟!؟!؟

برنامم شده خوردن و خوابيدن!

از صبح كه بيدار مي شم فقط مي شينم پاي فيلماي pmc ي لعنتي!

بعدشم مثل هر روز با دوستام مي ريم يه دوري مي زنيم و دوباره كه برميگردم

به برنامه ي احمقانه ام ادامه مي دم!

تازه!بدبخت شديم!!!!!!از امشبم بفرماييد شام جديد شروع مي شه!

مگه مي شه از گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه كه حالم داره از خودم بهم مي خوره!

دلم يه مسافرت حسابي مي خواد!تا حالا كه من كلاس داشتم

آقاي پدر مرخصي گرفته بود!

حالا كه من كلاسام تموم شده اون داره مي ره سر كار!

همه ي دوستا و فاميلامونم رفتن مسافرت!

خاله مريمم اينا با مامان جونم رفتن ايرانگردي!

نرگس جونم با خاله فاطمه ام رفتن شمال!

دكتر رفته شيراز!

دختر خاله ام اينا رفتن مالزي!

ميتراينا رفتن تبريز!

بهاره اينا شمالن!

عمومينا مي خوان برن مشهد!

خوش به حالشون!

فقط ما مونديم تو تهران كه يه موقع تعادل جمعيتش به هم نخوره!

به خدا خيلي دلم تنگ شده براشون!

خيلي دلم مي خواد برم مسافرت...

خيلي...



http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2009/01/aks-haye-asheghaneh-1.jpg


به خدا قيافم شده عين همين بچه هه!!!!!!

نوشته شده در ساعت 0:0 توسط chocolate|

سلام...

شرمنده كه اين چند وقته پست جديد نمي ذارم...

به خدا نه حالشو دارم نه وقتشو!

ولي به محض اينكه حالم بهتر شد حتما از شرمندگيتون در ميام...

راستي يه چيزي!

پسرعمم يادتونه كه؟

احتمالا تا عيد فطر آزادش مي كنن!

تو رو خدا براش دعا كنيد...

دعا كنيد اين دفعه ديگه دروغ نباشه...

آخرين اميدمونه!

خواهش مي كنم از ته دل براش دعا كنيد...

مرسي!

تا درود بعد بدرود...

نوشته شده در ساعت 12:8 توسط chocolate|

سلام...

بدويد بريد به اين آدرسي كه مي گم!

فقط 48ساعت وقت داريم كه نذاريم خليج فارس عربي شه!

تو رو خدا بدويد!!!!!!!!

http://www.persianorarabiangulf.com/index.php


نوشته شده در ساعت 0:0 توسط chocolate|

سلام سلام سلام...

امروز خيلي خيلي خوشحالم!

براي اينكه فردا تولدمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هوراااااااااااااااااااااااااااا...

جاي همتون خالي...ديشب يه اتفاق خيلي خوب افتاد...

ديروز خالم همه رو افطار دعوت كرده بود...(همه:ما و مامان جونمينا و اون يكي خاله هام)

بابا هنوز جملم تموم نشده كه ميگي چه ربطي داشت!!!!!!!

اوج ماجرا اينجاست كه بعد از افطار برام تولد گرفتن..........

نمي دونيد چقدر خوشحال شدم...آخه اصلا اصلا انتظارشو نداشتم...

نمي دوني چه كيفي مي ده بي خبر برات تولد بگيرن...

به خدا! امتحان كنيد...يعني چهار پنج روز قبل از تولدتون به خانوادتون

بگيد براتون بي خبر تولد بگيرن...

بعدم وقتي براتون جشن گرفتن بشينيد و از تولد غافلگيرانه ي خودتون لذت ببريد[خنده]

ولي از شوخي گذشته خيلي خوشحالم كردن...

اميدوارم بتونم خوبي ها و مهربوني هاشونو جبران كنم...

فقط يه چيزي!ديشب بهم نگفتن بيا شمعارو فوت كن تا صد سال زنده باشي!

نكنه صد سال زنده نباشم؟؟؟

نوشته شده در ساعت 0:0 توسط chocolate|

اين دفعه نمي دونم چجوري بايد شروع كنم...

براي اينكه بايد يه جوري بنويسم كه نه سيخ بسوزه نه كباب...

بذار اينجوري شروع كنم كه يه روز كه ما كلاس شيمي داشتيم ميترا گفت بريم بيرون ناهار بخوريم

اما من و بهاره مخالفت كرديم و از اونجايي كه دوست پسر ميترا(مهدي)همون نزديكاي مدرسمون بود

ميترا گفت مي گيم ناهارو سفارش مي ده ما هم مي ريم مي گيريم تو مدرسه مي خوريم...

از اين بگذريم كه طي مكالمات ميترا چه حرف هايي رد و بدل شد...

مي خوام اينو بگم كه آدما تا وقتي كسيو نبينن نمي تونن در موردش قضاوت كنن...

اونروز من قبل از اينكه مهدي رو ببينم باهاش پشت تلفن بحث كردم...

يادم نمياد در چه مورد اما الآن كه بهتر فكر مي كنم مي بينم حرفاي هر دومون از روي لج بازي بود...

چون هيچ حرف منطقي و مودبانه اي بينمون رد و بدل نشد...

خلاصه به اصرار ميترا من و بهاره ام رفتيم كه ناهارو بگيريم...

من فكر مي كردم الآن قراره با يه آدم بي فرهنگ مواجه شم...

چقدر توي راه به خودم فحش دادم كه چرا باهاش بحث كردم...

اما وقتي دو كلمه باهاش حرف حساب زدم ديدم خيلي بيشتر از اينا بارشه بنده ي خدا!

خيلي از فكراي خودم خجالت كشيدم...

خوب تقصير خودش بود...چرا اونروز پشت گوشي اونجوري حرف زد اما بعدش به كلي جبهشو

عوض كرد؟

شايد تقصير منم بوده كه انقدر تند رفتمو در مقابلش گارد گرفتم...آره حتما تقصير منم بوده...

نمي دونم...

شايد نبايد انقدر زود قضاوت مي كردم...
نوشته شده در ساعت 23:43 توسط chocolate|


آخرين مطالب
» بهترينم روزت مبارك...
» آخ جون عيييييييييييييييييييد!
» valentine
» valentine
» تولدت مبارك...
» حيف...
» ماه محرم
» هورااااااااااااااااا!بياين جشن بگيريم...
» آخ جون
» ناراحتم!

Design By : RoozGozar.com